|
|
|
|
|
محكوم ماندنم به كاجواره آهني در پاي جوي شيشه اي با بويي از جنون به تكرار زندگي محكوم رفتنم به عرياني درخت پيچيده برف گونه اي تنديس نقره اي تا شهر استخوان با گوشمال بخت در سال ۷۳ سروده شده است میم بزرگ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10:33 توسط کورش شبانکاره
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:37 توسط کورش شبانکاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خاطرات تلخ باور نمیکردم کسی از عشق دلگیرم کند با اینهمه دلبستگی آزرده وپیــــــرم کند با ناز مژگانی که من دلبسته بودم بر رهش یک شب بجای عشوه ای آلوده ی تیرم کند باور نمیکردم شبی در گیرو دار زندگی هم گریه همدردم شود هم غصه زنجیرم کند سر مست بودم با رخش دلداده بودم بر دلش با اینهمه دیوانگی از زندگی سیـــــــــرم کند کاش از میان کوچه ها ناز نگاهش میرسید آنگاه با چشمان خود یک لحظه تسخیـــرم کند دوستان بزرگوار از اینکه در این ایام صمیمانه با من در ارتباط بودید وهمواره مرا در بر طرف کردن عیوب آثارم راهنمائی فرمودید کمال تشکر وسپاس را دارم از اینکه وسع من بیشتر از این نبود عذر خواهی میکنم واگر حیاتی باقی بود به وبلاگ عزیزان سر خواهم زد این آخرین دست نوشته را تقدیــــم عزیزانی میکنم که صمیمانه مرا به ادامه راه تشویق فرمودند . باشد که روزی پاسخگوی الطاف بیکرانشان باشم . درود و دو صد بدرود برای همیشه میم بزرگ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 17:46 توسط کورش شبانکاره
|
|
||
|
|
|
|
|
دل سفالی امشب ای دوست دلم با تو چه حالی دارد حضرت چشم تو از عشق سئوالی دارد بعد یک فصل پُر از خستگی ودلتنگی دل بیهـــــــوده مگــــر باز خیالی دارد رفتی وعشق به تنهائی من باز گریست آنچه کردی تومگر، هیچ مثالـــی دارد حرفی از نازکی چینی دل باز مگو آخر این آیینه ام رنگ سفالـــــــی دارد گفتم ای خوب مرا فرصت یک عشق بده تا دلـــم با نفس دوست مجــــالــــی دارد حضرت چشم تو با ناز مرا دست گرفت وه که این عشوه ی پر راز چه حالی دارد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 22:55 توسط کورش شبانکاره
|
|
||
|
|
|
|
|
شب حادثه وقتی که دلم شکست چیزی کم داشت صد بغض گرفته در گلویش غم داشت آنشب که دلم گرفت در غربت عشق کــاش از غم بیکسی کمی مرهم داشت دردی که مرا شکست در قامت خویش زخمی است که از دست بنی آدم داشت صد درد نگفته در گـــــــلویم بـاقیست دل زخم زبــان قوم نا محــــــــرم داشت بغضی که شکست دامن گریه گرفت آخـــــــــر دل من دل آشنائی کم داشت میم بزرگ سال 80 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 16:57 توسط کورش شبانکاره
|
|
||
|
|
|
|
|
حرمت اشک قدر بارون و میدونی وقتی چشمات گریه داره وقتی ابر آسمونت بارون غصه می باره وقتی یاس توی گلدون لب پنجره اسیــــــره وقتی از چشمای نـــرگس دل آدما میگیره تازه میدونم که بی تو زندگی مثل یه مرگه جای بارون روتن گل رد پایی از تگرگـه مگه میشه زندگیمون پر ابر تیره باشه گلای خنده بمونن قفل دلتنگیمو واشـــــه مگه میشه زنده باشم پای عشق تو نمونم غزل چشای خیس وروی شونه هات نخونم توی اون زمستون سرد اون شبی که بیقرارم روی دستای قشنگت گل خورشید و میکارم حالا گریه هام بلوره ،نم نم چشمه ی نوره واسه تشنگی یه بارون واسه کوره راه عبوره میم بزرگ سال 78 خدمت عزیزان عرض کنم که این کار در سال 78 بوجود آمد و بپاس چشمان شما در وبلاگ قرار گرفت ومن قسمتی از کاررا انتخاب نمودم فقط بخاطر اینکه عزیزان عزیز بیشتر به این نمونه کارها تمایل دارند
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 12:46 توسط کورش شبانکاره
|
|
||
|
|
|
|
|
پاییز عشق ای عشق حتی با توهم ، پاییزم ای عشق بر نازکای شاخه حلق آویزم ای عشق شاید هجوم بــــــــاد وحشت خون ببارد در آسمان چشم تـو خونریزم ای عشق در خواب شیرین میرود چشمان خسته افسانه ی فرهاد شور انگیزم ای عشق در کوچه هایت سرشکسته میروم باز آری من آن مجنون نا پرهیزم ای عشق در سوره سوره زخم توگُل می دهم باز یک آسمان فریاد شور انگیزم ای عشق ای عشق حتی با توهم پاییزم ای عشق بر نازکای شاخه حلق آویزم ای عشق میم بزرگ سال 75
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 23:9 توسط کورش شبانکاره
|
|
||
|
|
|
|
|
مرگ قاصدک شب مرگ قاصدک را طرح وخیال می بست برزخم شانه هایش نقش زوال می بست هم قبله ی گُل سرخ هم کعبه کعبه احساس هم شانه های تقدیر راه مجال می بست یک شانه خستگی را اندیشه های فردا در بوریای کهنه بر خود شلال می بست بر ُرود چشمهایم پُل بسته بودم آنروز تا ذهن سرخ آتش ذهـــن غزال می بست بر موج موج گریه چابک سوار فردا یک دشت تازیانه یک مشت یال می بست تا ذهن خسته ی من یلدای عشق میکرد یک کومه از تصور در زیر بال می بست اینک هراسم از چیست ؟ آغوش گرم امروز یا نه نگاه فردا ، کــــــز شرم شال می بست میم بزرگ سال 74 شلال : واژه محلی جنوب به معنی مستقیم ، راست ، صاف |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 22:27 توسط کورش شبانکاره
|
|
||
|
|
|
|
|
ابر دلم خنده ی باران گرفت
ساحل آرام کمی جان گرفت اشک به دامان دلم غوطه خورد بغض مرا سخت گریبان گرفت غربت دریا به تلا طم نشست حال رجز خوانی طوفان گرفت هق هق درماندگی ام باز شد دل پی صحرا و بیابان گرفت باد خزان برگ مرا می ربود صحن دلم بوی زمستان گرفت چشم تو را دیدوبه پا بوس رفت لحظه ای از بوسه تو جان گرفت دل که عطشناک همان جام بود در عطش جرعه ای از آن گرفت دید تو را پشت همان پنجره پشت همان پنجره باران گرفت |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 8:9 توسط کورش شبانکاره
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب دلم گرفته اي همنفس كجايي
دلتنگم از غريبي دلخسته از جدايي اي هم قسم صدايت زيباترين ترانه اي آنكه چشمهايت آيينه ي خدايي اي هرم دستهايت سر فصل قصه عشق اي آنكه شانه هايت تثبيت با وفايي يك فصل بغض و گريه تا مرز بيقراري تنها نشستم اينجا اي مهربان كجايي بر شوق ديدن تو چشمم نشسته بر راه آرامش دل من مفهوم دلربايي بر گرد اي مسافر اي همصداي خوبم اي لطف بي نهايت اي مهر كبريايي |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 16:37 توسط کورش شبانکاره
|
|
||